از دور دست ها صدای ناله ی دخترکی می آمد که از درد بی دردی می نالید...
بی عنوان!مثه همیشه
ناناز دیگه ناناز نیست!یه عروسک زشت که داره زیر آوار آرزوهاش جون می ده!!!
ناناز دیگه از ناناز بودن بدش میاد!
از همه چی از همه کس بدش میاد!
ن ا ن ا ز متنفــــــرم ازش..
کلی تغییر!
کلی حرف های نگفته!!
کلی خستگی...
کلی اشک ...
راستی آریانا میگفت نمی خواد مثه من آواره ی کوچه های هوس یه آدمک پوشالی بشه!!
یعنی ...
من...
بد نبودم بد نشدم بی تفاوت شدم!
من به کسی نیاز ندارم
فقط می نویسم
اما متفاوت!
ببین!
لبخندمیزنم واسه بد بدختیام...
یه قطره اشک واسه دلتنگیام...
حس تنفر...انکار کردن چیزایی که خودمو مجبور میکنم که ازشون متنفر بشم!
یه تصمیم مهم...تصمیم عروسکی برای له کردن غصه هام برای دفن خاطراتم ،ا
ما بوی تئـــفنش داره حالمو بهم می زنه!
فکر کردن به آینده...به اتفاقای جدیدی که قراره بیفته!حس بدی که نسبت به همون اتفاقا دارم!
لیست کردن چیزایی که دوسشون دارم و ازشون بدم میاد یه جور دلگرمی شایدم سرگرمی!
با تعجب نگاه کردن به بالا سرت...کنجاوی برای دیدن همونی که میگن اون بالاست ...
اما خبری نمیشه و سرمو می ندازم پایین!شایدم سقف اتاق نمیزاره که ببینمش!
حوس کردن مدام لواشک!بدون اینکه بدون چرا!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:32  توسط ناناز
|
از دور دست ها صدای ناله ی دخترکی می آمد که از درد بی دردی می نالید...
بی عنوان!مثه همیشه
ناناز دیگه ناناز نیست!یه عروسک زشت که داره زیر آوار آرزوهاش جون می ده!!!
ناناز دیگه از ناناز بودن بدش میاد!
از همه چی از همه کس بدش میاد!
ن ا ن ا ز متنفــــــرم ازش..
کلی تغییر!
کلی حرف های نگفته!!
کلی خستگی...
کلی اشک ...
راستی آریانا میگفت نمی خواد مثه من آواره ی کوچه های هوس یه آدمک پوشالی بشه!!
یعنی ...
من...
بد نبودم بد نشدم بی تفاوت شدم!
من به کسی نیاز ندارم
فقط می نویسم
اما متفاوت!
ببین!
لبخندمیزنم واسه بد بدختیام...
یه قطره اشک واسه دلتنگیام...
حس تنفر...انکار کردن چیزایی که خودمو مجبور میکنم که ازشون متنفر بشم!
یه تصمیم مهم...تصمیم عروسکی برای له کردن غصه هام برای دفن خاطراتم ،ا
ما بوی تئـــفنش داره حالمو بهم می زنه!
فکر کردن به آینده...به اتفاقای جدیدی که قراره بیفته!حس بدی که نسبت به همون اتفاقا دارم!
لیست کردن چیزایی که دوسشون دارم و ازشون بدم میاد یه جور دلگرمی شایدم سرگرمی!
با تعجب نگاه کردن به بالا سرت...کنجاوی برای دیدن همونی که میگن اون بالاست ...
اما خبری نمیشه و سرمو می ندازم پایین!شایدم سقف اتاق نمیزاره که ببینمش!
حوس کردن مدام لواشک!بدون اینکه بدون چرا!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:32  توسط ناناز
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:32  توسط ناناز
|
از دور دست ها صدای ناله ی دخترکی می آمد که از درد بی دردی می نالید...
بی عنوان!مثه همیشه
ناناز دیگه ناناز نیست!یه عروسک زشت که داره زیر آوار آرزوهاش جون می ده!!!
ناناز دیگه از ناناز بودن بدش میاد!
از همه چی از همه کس بدش میاد!
ن ا ن ا ز متنفــــــرم ازش..
کلی تغییر!
کلی حرف های نگفته!!
کلی خستگی...
کلی اشک ...
راستی آریانا میگفت نمی خواد مثه من آواره ی کوچه های هوس یه آدمک پوشالی بشه!!
یعنی ...
من...
بد نبودم بد نشدم بی تفاوت شدم!
من به کسی نیاز ندارم
فقط می نویسم
اما متفاوت!
ببین!
لبخندمیزنم واسه بد بدختیام...
یه قطره اشک واسه دلتنگیام...
حس تنفر...انکار کردن چیزایی که خودمو مجبور میکنم که ازشون متنفر بشم!
یه تصمیم مهم...تصمیم عروسکی برای له کردن غصه هام برای دفن خاطراتم ،ا
ما بوی تئـــفنش داره حالمو بهم می زنه!
فکر کردن به آینده...به اتفاقای جدیدی که قراره بیفته!حس بدی که نسبت به همون اتفاقا دارم!
لیست کردن چیزایی که دوسشون دارم و ازشون بدم میاد یه جور دلگرمی شایدم سرگرمی!
با تعجب نگاه کردن به بالا سرت...کنجاوی برای دیدن همونی که میگن اون بالاست ...
اما خبری نمیشه و سرمو می ندازم پایین!شایدم سقف اتاق نمیزاره که ببینمش!
حوس کردن مدام لواشک!بدون اینکه بدون چرا!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:31  توسط ناناز
|
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يك سو ميروند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشمهاي ناشناسي ميخزند
روي كاغذ ها و دفتر هاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهند بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه ميماند به جاي
تار مويي،نقش دستي،شانه اي
هر چه بر جا مانده ويران ميشود
ميشتابند از پي هم بيشكيب
روز ها و هفته ها و ماهها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:27  توسط ناناز
|